ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

یکی یکی دارن میان...

سلام فرشته کوچولوی خودم میدونی مال خود مامانی؟ میدونی مامان خیلی دوست داره؟ میدونی داری حسابی واسه مامانی ناز می کنی؟ میدونی دیگه مامانی طاقت نداره؟ میدونی دل تو دل مامانی نیست بغلت کنه؟ اگه همه ی اینا رو میدونی پس مامانی قول بده دیگه جمعه ی بعد بغلم باشی، باشه؟؟؟ فرشته کوچولوهایی که با تو بودن دارن یکی یکی میان، نوبت تو مامان، دیگه من فقط چشم انتظار توام که بیای... پس این جمعه بیا... ...
7 مرداد 1390

صبر مامانی...

سلام پسره نازنازیه من امروز 5شنبه 6 مرداد90، رفتم سونو و تست ضربان قلب دادم... نمی دونی چه کیفی داد،20 دقیقه کامل مامان بود و ابوالفضل، توی یه اتاق، تنها، 20 دقیقه ی بهشتی، که من صدای قلبتو شنیدم، وقتی تکون می خوردی ضربان قلبت بیشتر می شد، چه هیجانی داشت، با اینکه یکمی داشت کمرم درد می گرفت(آخه نباید تکون می خوردم)، خیلی چسبید، اومدم بیرون مامانی تعجب کرد، متوجه نشده بود اون صدایی که فضای اتاق انتظار و در برگرفته بود، صدای قلب جیگر طلای نوه ش بود، وقتی بهش گفتم چقدر ذوق کرد... بعد سونو دادم... توی سونو امروز38 هفته و 1روزه هستی، وزنت2950 گرمه، و تنها مشکل این بود که مایع دور جنین از حد طبیعی کمی کمتر بود، باید بیش...
6 مرداد 1390

39 هفته... وای...

سلام توپی می گم چرا اینقدر دلتنگتم، خب حق دارم دیگه مامان، 39 هفته صبر و انتظار کم چیزی نیست که، فردا 38 هفته تموم می شه و وارد 39 هفته می شی... یعنی تو هم اینقدر منتظر هستی که بیای بیرون و مامانی و ببینی؟ یعنی تو هم اینقدر منتظر هستی که از اون جای تنگ بیای و توی آغوش مامانی جا بگیری؟ یا اینکه نه؟؟؟ پسرم خیلی از دوستای وبلاگیم که تقریبا سن بارداریشون با من بوده زایمان کردن و الان فرشته هاشون توی بغلشونه، خیلی براشون خوشحالم... منم دیگه خسته شدم و دوست دارم زودتر ببینمت... خیلی هوادار داریا، هممون منتظرتیم،بابا محسن که هرروز حالتو می پرسه و دوست داره توی این چند روز حسابی بزرگتر شی... دیروز دایی هادی می گفت که خودم...
4 مرداد 1390

بریچی...

سلام قلقلیه مامان بهت گفتم تنبل... البته از ته دل نبوده ها... ولی تنبلی دیگه... آخه گل پسری چرا نچرخیدی؟ یعنی اینقدر جات تنگ بوده که نتونستی بچرخی؟ یا اینکه واقعا تنبلی؟ الهی قربون تنبلیت برم من... از خدا خواسته بودم که اگه زایمان طبیعی برای من و پسرم مشکلی پیش نمیاره همه چیزشو فراهم کنه که بتونم زایمان طبیعی داشته باشم، ولی اگه سزارین به نفعمونه اصلا پسرم نچرخه، که فعلا اینطور بوده و مامانیه من نچرخیدن... این چهارشنبه باید برم سونوی آخرمو بدم... اونموقع مشخص می شه که اینوری هستیم یا اونوری... در کل خوشحالم که کمتر از ده روز دیگه توی بغل مامانی... ایشاالله دوست دارم مامانیه من، ابوالفضلم ...
3 مرداد 1390

روزهای آخر...

پسر مامانی عزیزم، سلام دیگه این روزهای آخر تحمل ندارم. تازه خوبه خونه ی مامانی اینا هستم و کلی دور و برم شلوغه. تازه همه سعی می کنن که یه جور گذر زمان برام راحت تر باشه. یا دختر عمه م مریم میاد دیدنم یا عمه فهیمه و عمه لیلام... ولی بازم نمی دونم چرا نمی گذره؟؟؟ تازه خاله ها همش هوامو دارن... ولی دیگه واقعا واقعا کلافم. دوست دارم برم دکتر و بگم خانوم دکتر بیا ابوالفضلم و بدنیا بیار. تاریخی که دکتر داده10 تا12 مرداده. من دیگه تحمل ندارم. دوست دارم ببینم چه شکلی ای؟ مامانی بیا بپر بغلم... ...
1 مرداد 1390

مرداد شروع شد...

سلام جیجیلی امروز وارد مرداد ماه شدیم... یعنی ماه تولد گل پسرم... اصلا باورم نمی شد این ماه هم برسه... راستش جالبیش اینه که تو خانواده ی خودم ما هر کدوم توی یه ماه متفاوت بدنیا اومدیم. فقط خاله منا 20 مرداد بدنیا اومده. حالا تو می خوای ماه خاله منا رو بگیری... یه بار خاله مریم حسودیش هم شده بود آخه خاله مریم متولد ماه مهر... ولی تو خانواده ی پدری خیلی زیاد مردادی دارن، در کل چون پرجمعیت هستن و تو هر ماهی متولدینی دارن...از نوه ها و دامادها و عروسها گرفته تا خود بچه ها... من و بابا محسن هم تو ماه مرداد خیلی خاطره داریم.27 مرداد 87 روز بله برون(شیرینی خورون) ما بود. 30 مرداد 87 روز عقدمون بود که هیچ وقت فرا...
1 مرداد 1390